۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۷

That's too much. Let's forget it sometimes

تورنتو در کافه ای نشسته ام. از پشت پنجره سیل آدمهایی که با نهایت سرعت ممکن راه می­روند رو تماشا می­کنم. دو ساعتی بین دو اتوبوس وقت دارم. از اون روزهایی بود که بحث سیاسی مفصلی به پستم خورد با آدمی که تازه آشنا شده بودم. از اسلام سیاسی و اسلام غیر سیاسی، اسلام شیعی تا اسلام سنی، اسلام وهابی، اسلام سلفی، اسلام طالبانی، اسلام دروزی، اسلام آخوندی و ......گفتم و بیشتر شنیدم. دقت کنید این صفت هایی که پشت کلمه اسلام ممکن است بیاد آنقدر زیاد هست که کل این چهار پنج خط رو پر کنه. نه تنها از اسلام، از دموکراسی، ایدئولوژی، حقوق اقلیت و....خیلی مفاهیم دیگر هم گفتیم. حس می کنم این کلمه ها بیشتر یک بار ابزاری در کلام پیدا کرده­اند تا واقعا یک مفهوم. و نه تنها هیچ تعریف و کارکرد دقیقی نمیشود برای اینها ارائه داد بلکه هیچ تضمین صد در صدی هم نیست که در عمل و کارکرد کدامشان بدتر کدام بهتر، کدام بدتر، کدام حقیقت و کدام افسانه بوده اند. فکر کنم بشر از همان اول هم به این بن بست های شبه فلسفی می رسید و دقیقا اینجا بود که "هنر" راهی شد برای فرار از این "بار هستی". برای فراموشی و دیدن زیبایی ها. تا دیگر هیچ "هست بی هستی نباشدمان، که بگوید شتاب کنید تا نمانید از هستی و بمانید بر هستی".

پ.ن: به شدت الان دلم یه فیلم وودی آلن می خاد با اون غرغرهای فلسفی بامزه، با شوخی های بی نظیرش با زندگی مدرن شهری (بخوانید زندگی نیویورکی که البته زندگی تورنتویی هم همچون چیزیه!)

۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۷

گاهی وقتها

1- گاهی وقتها وبلاگ ها آدم ها رو جاودانه می کنند. گاهی وقتها آدمهایی آوازشون از روستای "جمال آباد کالو" در جنوب ایران تا آمریکای شمالی میرسه.

کوچک ترین مدرسهء دنیا با 4 نفر و یک سرباز معلم. از "اینجا" و "اینجا".

پ.ن:لوس بازی های نجف زاده رو ببخشید. دست خودش نیست. کلا آدم لوس و ....ه. ولی گزارشش ارزش دیدن داره.

2- گاهی وقتها هم آدم های معروف بزرگتر از دهانشون حرف می زنند. گاهی خودشون رو در حد م.الف.مشنگ مطرح میکنند. گاهی وقتها آدم ها می خواهند ما رو محو کنند. گاهی وقتها بعضی آدم های گمنام باید به آدم های معروف بگن که:"هیلاری" عزیز ما رو محو نکن لطفا. درسته که ما "باراک" رو بیشتر دوست داریم ولی تو هم هنوز شانس داری برای رئیس جمهور شدن. ناراحت نباش. عصبانی نباش. لطفا هم مارو محو نکن. "از اینجا"

۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۷

با توام. آیا خبری هست هنوز؟

با تو ام

اعصابم خورده. می شنوی ؟ شش ماه دنبالتم....واسه ما کم نیست.این ارتباطات مجازی لعنتی. می دونی که زیاد خوشم نمی اومد ازشون. همیشه رودررو بودیم با هم. الان که یه اقیانوس فاصله افتاده بین این دو رو. نمی دونم چرا هر دفعه دنبالت گشتم دنیا یه بازی در اورد. چندمین باره تو این ماه که خوابت رو دیدم.

شنیدم فلک سر ناسازگاری باهات گذاشته؟ هان درست شنیدم؟ اوضاع روبه راه نیست؟ اونجور که می خواستی پیش نمیره؟ می دونم. قانون مورفی بود دیگه اسمش.

عوضش وقته خوبیه که یادمون بیاد. کم نداشتیم از این جور چیزها؟ یادت که نرفته؟ وقتی صدامون به هیچ جا نمی رسید رو که یادت نرفته؟ "داوری" رو که ناداوری میکرد؟ وقتی فریاد می زدی رو چی؟ یادته دو دستی گرفته بودمت؟ می ترسیدم کار دسته خودت بدی. اشتباه می کردم. تو بودی که بعدها نگذاشتی من کار دست خودم بدم. اینها رو یادت نباشه اون شب رو حتما یادته. چهار نفر بودیم توی "فرهنگیان" روی جدول نشسته بودیم. تو از امید گفتی. زندگی رو گفتی که چقدر می تونه قشنگ بشه. راست بود. حالا حتی بدون اون ها هم زندگی رو می­تونم زیبا ببینم. وقتی یکیمون روبراه نبود می رفتیم پیش "بابا رحیم". یه چیزی بهمون می داد حالمون رو جا می آورد. حتما از اون معجون نخوردی که روبراه نیستی. اون کل کل هامون، سیاست گذاریهامون رو آخر شب ها سر کوچه "ساعد" وقتی توی "کلت" نشسته بودیم چی؟ اون روزهای خودت رو با "آناتما" و "داریوش"، یادته که؟ روبراه نبودی. درست شدی. اون شب های طولانیه بیداری. روی "سنگ و یونولیت" خوابیدن رو چی؟ به هم انرژی مثبت می دادیم مدام. "گل صد برگ" گوش می کردیم که بتونیم ادامه بدیم. اون شب آخری رو که مطمئنم یادت هست. "ققنوس" چه کرد با ما. از هیچ به همه چیز رسیدیم. همه چیز که نه، ولی چیزی رو برگردوندیم که تو خواب هم نمی دیدیم. برای از دست دادنش مرثیه هم خونده بودیم. یادته که؟ روی همون سنگ ها دراز کشیدیم. اشکمون داشت می اومد. ولی می خندیدیم. بعدش رو چی؟ اون همه پله ها رو که شش ماه دویدیم بالا و پایین و آخرش هم هیچ. نا امیدمون کردن-و شاید هم برای همینه که من اینجام الان-. اینها رو حتما الان جدی نمی دونی. خوب یه جورایی راست می گی ولی از اینجاها بود که شروع کردیم. مگه نه این که الان پوستمون هم کلفت تر شده؟ مگه نه اینکه سنسور هامون دیگه به خیلی چیزا حساس نیستند؟

"سرود آفرینش" همیشه یکی از آخرین چیزها بود. جواب می داد. نه؟ یادته عاشق "قاصدک" بودیم؟ همین الان دارم بهش گوش می­کنم. مانده خاکستر گرمی جایی هنوز.

راستی "الههء خرد" مگر نیست با تو؟

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۷

حماقت، تراژدی، و طنز

هنوز هم محبوب ترین بخش از "دائی جان ناپلئون" برای من صحنه ایست که دائی جان روی پله های زیر زمین افتاده و داد می زنه:"پس شما ها کی می خواهی بفهمید. که این کار انگلیسیهاست. به قول ناپلئون:چیزی که حد نداره خرّیته". پیرمرد صدای انفجار ترقهء دست ساز رو شنیده بود و فکر می کرد صدای بمب های طیارهء مخصوصیِ که مستقیم از لندن برای نابود کردن اون فرستاده شده بود. و همین خریت دائی جان و اطرافیان در قالبی از طنز و تراژدی دست مایه ای می شود برای یکی از بهترین رمان های معاصر.

برادران کوئن هم استاد به تصویر کشیدن همین حماقت ها هستند. درباره اکثر فیلمهاشون می شه گفت "جنبه های دراماتیک احمق بودن" به تصویر کشیده شده. "فارگو" فیلم درخشانیست. از توالی حماقت های شخصیت های داستان و فجایعی که رخ می دهد با شخصیت پردازی های فوق العاده. "قاتلین پیرزن" هر چند در شخصیت پردازی به کاملی "فارگو" نیست ولی همین اتفاقات را درقالب یک کمدی-جنایی به تصویر میکشد. و حتی در"اینجا جای پیرمردها نیست" (No Country for Old Men)، فیلمی که به شدت کامل و درخشان به نظر می رسه، تمام بار داستان و اتفاقات حول محور حماقت شخصیت اصلی داستان شکل می گیرد. یک داستان موش و گربهء تمام عیار. ولی در لابلای همین داستان تعقیب و گریز است که امضای خالقان اثر در شخصیت پردازی ها به چشم می­خورد.

درست به اندازهء بی ­ اندازه گی این حماقت ها می شود ازشون گفت. فقط به همین دلیل این رو نوشتم.

۹ اردیبهشت ۱۳۸۷

ترس از نوشتن یا: چگونه یاد گرفتم از دلنگرانی ها و عصبانیت ها دست بردارم و داستان بنویسم

دوباره ترس برم داشته. از چی؟ ترس از نوشتن. از بلند نوشتن. نوشتن از داستانهام با همزاد وزغم. دستم به طولانی نوشتن نمیره. بلند که نمی نویسم، کوتاهش می­کنم دوتا جمله می نویسم به اسم شبه مینی مالستی میدم به خورد همین چهار تا خواننده. اصلا دلم می خواست یکم اینجا فحش بدم. فحش نده آقا. آدم باید منطق داشته باشه. بشین مثل بچه آدم حرفتو بزن. خوب بنال چته؟ هیچیم نیست بابا. گیر نده. فقط ذهنم نمیکشه بلند بنویسم. ولی باز هم می خوام فحش بدم. یعنی اصلا این غر ها رو زدم که یکم حق بدین فحش بدم اینجا. چون کم آوردم و نمی­تونم بلند بنویسم می­خام یکم فخش بدم. دلم می­خواست از نامجو بنویسم که خوندنش کلمه ها رو از معنی خالی میکنه. از اینکه که صداش کاملا در خدمت حسشه، از طنز و اروتیسم هم ابایی نداره. ولی تکراری شده. هر کی از ننش قهر کرده از نامجو هم نوشته. من دیگر چرا؟ اومدم از جدیدترین بحث بلاگستان-از بحث حوزه، خصوصی یا عمومی تن- بنویسم، باز دیدم عقیده ام 2 خط که بیشتر نیست. چی بنویسم؟ اینا رو که نوشتن خیلی ها. ولی هنوز دلم می­خواد فحش بدم. خیلی هم چارواداری نیست. بابا مگه این چار تا فحش مهمه مگه برا شما؟ نشستم غرهام رو، فحش هام رو، و عصبانیت هام رو رو نوشتم.

شد این:

"کبری خانوم که کاری به کسی نداشت. کاره ای نبود.زن بدی نبود. زن تنهایی بود. روزی رفته بوده قصابی گوشت بخره، با قصاب چاق سلامتی میکنه، خمیرگیر نونوایی که تو صف حوصله اش سر میره شروع میکنه زیر لب غر زدن، که این زنیکه....ه چیکار میکنه. چقدر با این قصابه لاس خشکه میزنه. برگشتنی از دکان قصابی، دو تا هم میزاره روش و ماجرا رو به اوستاش تحویل میده که کم مونده بود زنیکه تو قصابی تو روزه روشن با اون مرتیکه سیبیل کلفت...استغفر الله.... بابا زن و بچه مردم تو صف نونوایی ایستادن. قباحت داره آقاجان. این رو نونوا می گفت به خمیرگیر. زن و بچه مردم هم که مشاالله،تو تخیل، هرکدوم یک پا ژول ورن. نقاط نامفهوم داستان رو تو خیالشون روشن کردند. معادله ها رو که توی ذهنشون حل کردند، شروع کردند به روایت ماجرا. از انواع روایت خطی و غیر خطی. اینا اصلا اینکاره اند. نه فقط نویسنده، بلکه فیلمنامه نویسند اینها. نه اینکه ریزترین اتفاقات و حرکات بازیگرها هم توی فیلمنامه نوشته میشه. روایت های ماجرا به همین کاملی بود. خلاصه ازصف نونوایی همه با لب های گاز گرفته، و بعضی ها هم شاید با حسرت که مشاالله این زنیکه با پنجاه سال سن، چهار ستون بدنش چه خوب کار میکنه، چه "قوهء باهِ"قوی ای داره. مدت زیادی طول نکشید که داستان از محله کبری خانوم بیرون رفت. کم کم تمام شهر کبری خانوم رو می­شناختند. براش سرو دست میشکوندند. کبری خانوم-حالا دیگه یه زن 25 ساله- معروف ترین روسپی شهر شده بود. "

۸ اردیبهشت ۱۳۸۷

شبه مینی مالیستی

کوتاه که میشوی....پایین که می­آیی...

من بلند میشوم.......بالا می روم.....

۲۳ فروردین ۱۳۸۷

وقت

وقت زیادی داریم.......

فاصلهء بین هواگیریهای متوالی شنا، وقتی سر زیر آب، فرصت زیادیست

برای فکر کردن، فراموشی، غوطه وری، برای غرق شدن......

۲۱ فروردین ۱۳۸۷

آن رقص جادویی

رقص؟

گفتی رقص؟

کلی حرف دارم که بهت بگم.

بیا شروع کنیم....با هم..یک دو..

یک قدم به راست..یک قدم به چپ...یک پرش به جلو...پای چپ خم، نیمدایره ای در هوا می زند..و یک قدم به عقب


این "زوربای یونانی" بود که به جوان انگلیسی رقص یاد می داد. جوانی نه به اندازهء عمرش از لذات زندگی چشیده، که اصلا لذت بردنی را بلد نبود. رقص فوت آخر کوزه گریِ "زوربا" بود. معلمی شده بود که به جوان درس لذت بردن یاد بدهد. معلم شادی. نه اصلا چرا معلم شادی. مگر نه اینکه کسی که لذت بردن را بلد نیست فرقی با مرده ندارد. پس "زوربا" معلم زندگیش بود و درس آخرش: دیوانگی.

پسر سه ساله اش که مرده بود، برغم همه، او رقصیده بود. به جوان می گفت:" تنها رقص بود که دردم را از بین می برد". کم آوردی، رقص را رو کن.

زوربا این را فهمیده بود که این رقص انگار همه چیز را با هم دارد: هارمونی، موسیقی، دیوانگی، و سرخوشی.

پ.ن1: از رقص نوشتن راستش همچین ساده هم نیست. کار حرف و کلمه نیست. باید بری خودتو بندازی وسط و یا علی...خواست حرکته به قول کسی.

پ.ن2: قصاراتی دیدیم از مارتا گراهام رقصنده بزرگ آمریکایی:

«وقتی کلمات نارسا هستند به حرکت نیاز است.
شالوده‌ی تمام رقص‌ها چیزی عمیق در درون شماست

«هنگامی که منابع درونی آدم‌ها را آزاد می‌کنید
دیدن آنچه رخ می‌دهد خیلی دلپذیر است

مارتا گراهام

پ.ن3:شماره آخر "هزارتو" درباره رقص.

۱۹ فروردین ۱۳۸۷

خوشحالیم..... برای دوستان.....کلهم اجمعین

۱۴ فروردین ۱۳۸۷

رقص بهاری

امروز بالاخره بهار رو دیدم.

داشت از لای غنچه برگ های روی درخت های آفتاب خورده در می آمد.

امروز بهار رو شنیدم.

درسر و صدای سینه سرخ ها صدای بهار می آمد.

امروز بهار رو حس کردم.

در رقص "زوربای یونانی" بهار نظاره گر بود.

بی خیالی و مستی رو که بهار دچارش میشم با هیچ چیز عوض نمی کنم.

هر چی باشه بهار فصل جفت گیری تمام حیواناتِ.